غل عشق
امـشب نمـاز نافــلـه ی مــن شکسته شـد
قـد قـامـت خمـیـده ی مــن خـط بسته شد
افــتــاده ام بــه پـــای تــو خـــاک تـیـمـم
حـی الـفـلاح تــو پـیـکی خـجــسـته شــد
چـنـگ دلـم بــه زلـف سیـاهت گـره زدم
این هم به لطف دست قنوتت گسـسته شد
تـا دیـدمت ز دور وجـودم رکــوع کــرد
هر قـل اعـوذ عشق غــل پـای خسته شد
الحـمد کردگــار کـه بـا مــن یـکی شـدی
پیـمـان مــن به واژه ی لــبیک بسـته شد
سبـحان رب عشـق کـه تسـلـیـم تـو شـدم
دادم سـلام و ایـن دل در بـنـد رســته شد
ابشار نور
جلوی خودم می ایستم
سهمم را اززندگی از او می خواهم
شاید سهم من یک نگاه سرد
در ایینه ای بخار زده است
موهایم را بسته ام در اینه
روی صورتم ریخته است
پشت سرم دیوار است
سرم از سقف اویزان است
افتاب شکسته ی سقف
به زمین می تابد
پر از گرد و غبار
ستونی از خاک و نور وذرات معلق
معلق خودم را رها می کنم
در میان ابشار نوری که از سقف اویزان است
مثل ایینه
و من زندگی را با چشمان بسته
بسته اند چشمان بازم را
از ایینه ای می خواهم
که از ان اویزانم مثل ایینه
یک قـدم مانده تا سرخ
اب را می فروشند
هدیه تیر است و خنجر
بال سرخ کبوتر
رنگ خون بالهای بریده
قلب سنجاقک اینجا
قد خورشید در خون تپیده
نخلها سرخ و سیراب
کودکان سبز و تشنه
پاسخ اب بابا.......
تازیانه است و دشنه
دستها روی خاکند
تیرها بر بدنها
سایه ی شادمانی
شیون دخترکها
بوی بی خانمانی
دختری اب می خواست
سیلی سرخ نوشید
در عزای عمویش
رخت اندوه پوشید
باز دست بریده
تکیه ی اسمانست
خواهری قد خمیده
رنگ رنگین کمانست
سوزش تازیانه
بوی خون خدایی
کودک تشنه و شیر
تلخی طعنه و تیر
اسمان و دو خورشید
دشت را سرخ پوشید
کاروان ....راه....فردا
***********************
بوق ممتد
بــوق مـمتد زنـدگـی کــه مــدام
می رود سوی جاده ای که کدام
اشنـا یا غریبـه ها بـه ســکــوت
تـــارهــای تـنـیــده ی صــد دام
دود سـیـگـار شـیـشـه تا نـیـــمـه
صحبت از نفت. کاسبـی .بیـمــه
شـغــل ســوم در امــــد انــــدک
هر طــرف مــردم ســراسـیــمـه
حـرف چاپـیــد ن عــوام النـــاس
قـلـقـلـک هـــای مـــردم خـنــاس
اخـتـلاس و ربـا و شـرک و ریـا
صـحبـت ازرفتن و کمـی کرباس
رشـوه و وعـده هـای تـو خــالـی
شـخصـیت های پـوچ و پوشــالی
گفته هـا دور شـد ز قـول و عمل
گـوش دادیـــم جــایـتــان خــالــی
قسـم به رقص قنـاری به قامت گـل سرخ
شکست کاسه ی صبرم ملامت گل سرخ
میــان بـود و نبـودم سکـوت کـردی بــاز
بـرو که دیـدن رویـت قـیامـت گـل سـرخ
قسـم به جامه ی خونـیـن یـوسـف یعقوب
کـنم فــدای وجـودت سـلامـت گـل سـرخ
به خـنجـری که تواز پشت سر زدی بدلم
بـدون واهـمه کردی حجامـت گـل سـرخ
شـکسـتی و نشـکسـتـم دل شکسـتـنی ات
دل شکسـته مـن شـد غرامـت گـل سـرخ
هر انچه گفتی و کردی به جان خریدارم
نکن بـه جـان عزیـزت ملامت گل سرخ
بـسـوی قـبلـه کـنـم رو و بـا تمـام وجـود
نـمـاز شـکـر کــنـم با امـامـت گـل سرخ
زدم به دفـتر شـعــرم بـدون ریـب و ریا
بـجـای مهـر نـبـوت عـلامـت گـل سرخ
بتی که از نشستن
خسته شده است
راه نمی افتد
اگر چوبی بود
در اتشکده ای می سوزاندمش
تا اهورا در اطرافش
هلهله بزند و
بر خاکسترش انقدر
برقصد
که زوربا بر ساحل
به پای کوبی
جای پایش را به دست
امواج بسپارد
می سوزاندمش
ولی زیتونی که
روغن پس ندهد
چگونه می سوزد
و روغن مقدس
کجا جوابگوی
زخم های جذام گونه ی
گونه ی دخترک کویر
نشین می شود
کاش دامن مریم
باکره انقدر
بلند و پرچین بود
که همه ی دختران
باکره از ان برای
خود دامنی می دوختند
تا پاک بمانند
با دامنی به بلندی تاریخ میلادی
ســقـــوط اسـپـــرم مــانــده ی پـــدر در چــاه
صـدای فـنـدک و شـعـلـه و دود یــک سـیـگـار
دو چشم خسته ی مادرکه مانده است به راه
شـکست خـوردن سـالار خانه نیـمه ی شـب
نـه شاهـدی نـه گـواهـی به غـیر مـادر و مـاه
د ر و ن کـوچــه ی مـا اسـمـانـش ابـی رنــگ
مـیـان خانه چو یـلدا شب است خـواه نـخـواه
شـب و نـیـاز و تـمـنـا غـر و ر و بـی خـوابـی
شـکـار لـحظـه ی حـسـاس و شـوق نا اگـاه
تمـاس ابـر لـب مـا ه قـطـره ی بـا ر ا ن
نشان عشق تب و شعله رقص بی بی و شاه
اسبی درسینه ام یورتمه میرود
صدای هن و هن
نفسهای خسته اش
می پیچد در گوش جانم
دور میدانگاهی فکرم درشکه می راند
گاهی درشکه می راند
دور میدان
اسب عرقه
اندیشه ام را نمی توانم ...... افسار !
افسار اسیر می کند فکرم را
صدای نفسهای اسبی عرقه
که یورتمه میرود در سینه ام
نفسم را می برد
فشار سمهای تازه نعل شده ی
اسب افسار گسیخته ی
فکرم سینه ام را بدرد می اورد
نه می شود دید
ونه بیان کرد
روحم را میخورد
فکری خسته که اسبی عرقه بر ان
سم کوبیده است
دیگر نه نفسی
نه فکری
ونه اسبی
فقط روحی خسته و چهره ای خسته تر
امـیـزه ی نگــاه مـنـی تـو و نـقـطه ها
پیـشـانـی سـیــاه مـنـی تـو و نـقـطه ها
سـربـاز کیـش ومات تمـامـی خانـه ها
سـردار بی سپـاه مـنی تـو و نقـطه ها
دیوانگی نکـن به تـو زنجیـر بستـه ام
محکـوم بی گنـاه مـنـی تـو ونقـطه ها
کـارم قلـم گرفتـن وازتـو نوشتن است
انـشـای اشـتـبـاه مـنـی تـو ونـقـطه ها
وقتـی شکـست حادثـه دیوارهای شـهر
دیـوار تکـیه گـاه مـنـی تـو ونـقـطه ها
ای بت تو را به بتکده ی دل نشانده ام
معـبود وقبـله گـاه منـی تـو ونقـطه ها
سرزمین سیاوش...
پشت این شاخه ی پیچک پیچیده به
نرده های پشت پنجره شاید روز باشد
شاید هنوز باشد دخترکی که در سبد
چوبی خورشید را میفروشد
وماه را خاموش می کند
با اشکهای سردش
وچشمانش را پاک می کند
با گوشه ی پرچم اویخته به چوبی
که کودکی زمانی بر ان سوار بود
وسیبها ی کرم خورده ی
نقاشی های سهراب راگاز می زد
تا رستم بیاید
سوار بر اسبی سر کش
تا بتازد بر سرزمینی که
خون سیاوش را
سر می کشند
و باز کند
بال کبوتری را
که پرهایش را
کشیدند
و پر کند وقتش را
با سکوت
سکوتی بلند تر از
فریاد
قسم به رام که ارام رام خواهی شد
نشان شادی و لبخندهای من اما
میان دفتر شعرم درام خواهی شد
چو اشک کهنه ی انگور تلخ در کامم
حلال زندگی من حرام خواهی شد
بمان کنار دلم چون بپاس عشق چنین
بلند همت و با احترام خواهی شد
بخون بکش دل من سمبل شکار منی
الهه ی دیانا با مرام خواهی شد
نگاه باز شکاری میان چشمانت
غزال وحشی من خوش خرام خواهی شد
(باران خورشید.....)
ای بـرده بـر دوشت غـم یـاران خورشید
دیـدی اهانت بـر لـب و دنـدان خـورشیـد
صحرا ، عطش،آتش،جوانان غرقه درخون
بـاران اشک وسوزش چشمـان خـورشید
شـلاق ، شیـون ، خـواهـران بــی بـرادر
طفـلان بـه امید .... علمـداران خـورشـید
زینب هراسان،جنگ،خشم وتیروشمشیر
بر شـط خون رحــل سبک بـاران خورشـید
تـیـری دو شعـلـه حنجـر پـاک شـقـایـق
گهـواره خـالـی ، مـادری گریان خورشـید
شمشیـر ،خنجـر ،نیـزه ،فـرزنـدان زهــرا
سم ستـور وجـسم سرداران خـورشیــد
دشـت جنون،بـاران خون،توفان شمشیـر
دسـت بـریـده ،مشک بر دندان خورشـید
لب های تشنه،پای در شط ،دل پراز خون
طفـلان عطشان،دست در دامان خورشید
فریـاد هـل مـن ،حمـله ی نیـروی دشمـن
آمـاج نـیـزه پـیــکر بـی جــان خـورشـیـد
زیـنـب کـنـار خیمــه افتـادســت بـر خـاک
بـر خیـز خواهـر ،یار وهم پیمـان خورشید
خـشـم وُ رذالـت سیـلی ورخسار کـودک
زینب ،علم ،سر،نیزه ،اوگـریان خورشیـد
هـفـتــاد وُ دوتـن ، کـاروانـی از اسـیــران
سر ،چوب محمل ،خواندن قرآن خورشید
چگونه غنچه ی عشقت ببویم و تو نباشی
میان جاده ی پر پیچ وصل مانده ام اما
چگونه راه چنین را بپو یم تو نباشی
هزار سنگ به پایم هزار خار بچشمم
به اشک چشمم سرایت بشویم تو نباشی
ببار ابر محبت به دشت خشک دل من
که مثل لاله به راهت برویم و تو نباشی
ببین که خویش و غریبه هزار نیش و کنایه
روند جمله نشانه بسویم و تو نباشی
حلول ماه هلالی میان شام سیاهم
بمیرم از غم دوری بیایم تو نباشی
جای حماسه تر میناتور پارک ژوراسیک
در هر غزل بجای کمند دو زلف یار
انداختند برگ ، دلو، اس خاج پیک
تنگ شراب و چشمه ی اشک نگار شوخ
جوشید در تلاطم دریای پاسیفیک
جنگ و جدال رستم و سهراب و دیو و ال
تبدیل شد به گیم نت و بازی سونیک
هرگز نداد هیچ معلم کنار درس
گفتار نیک ، عمل و و فکر های نیک
جا ما نده اند نسل جوان در میان راه
افکار پوچ و بی ثمر و شعر ها رکیک
سر راهم میدان است
میدانی نه نمی دانی؟
به دور ان می گردم
یک بار دور می زنم
چه دور است !
چند دور است؟
حالم به هم می خورد
به دیوار می خورم
هر چه را خورده ام
استفراغ می کنم
چرا ؟
بالا می اورم
به زیر می ریزم
همه چیز را
هیچ چیز نمی ماند
معدهام را بالا می اورم
از دهانم اویزان است
معده ام روده هایم
همه نه فرو می روند
و نه فرو می ریزند
فریاد نمی توانم بزنم
دست می اندازم
می چسبم
می کشم
کنده می شوند
از درد به خود می پیچم
بیدار می شوم
از درون تهی شده ام
خالی !
پوچ!
پوک!
در برگ برگ دفتر شعرم ظهور کن
اشکی بریز بر دل از دست رفته ام
از شام بی ستاره ی عمرم عبور کن
اتش بزن تنور دلم را و بی درنگ
با رقص شعله ها شب تارم سمور کن
شیطان صفت نگاه به چشمان من بدوز
چنگی بزن به روحم وانرا شرور کن
از برق تیر عشق به جانم زدی شر ر
مرد م بیا ...... زیارت اهل قبور کن
با سنگی می شکند
و شیشه با
تلنگری فرو می ریزد
شب صبح را ،سپید ،
را،سیاه می کند
با هیچ چیز نمی شود شست
اب الوده
هوا الوده،
انسانها الوده
پاکی و زلایی کجاست
با چراغ باید گشت
در شهر نه گرد ان!
براي رقص و جوانـي هنوز زود نبـود
حرير و اطلس و ديبا مگر نمي داني
به غير رنگ و لعابي و تار و پود نبود
تمام عمر دويدم و هيچ شـد حاصل
قرار نـرخ و بهـا و زيان و سـود نبـود
بهشت و خشكي و دريابه اسم ادم بود
نشان ز جنگ و جدال و بد و حسود نبود
شكست عهد به دست قشنگ حوا بعد،!
بـه كـام ادم و حـوا هـر انـچـه بـود نـبـود
سرم تپيده و سنگين چو ابر پر باران
در اسمان وجودم غبار پيچيده
گرفته بغض گلويم چو ابر پر باران
غمان تلخ ز قلبم روانه گرديده
نشسته در پس چشمم چو ابر پر باران
تمام خاطره ها در دلم جوانه زدند
خموش و ساكت وغمگين چو ابر پر باران
به يك تلنگر كوچك دلم ترك گيرد
دوباره زار بگريد چو ابر پر باران
اميد وار كند دشت شوره زار دلم
نگاه عاشق تو همچو ابر پر باران
اگر نگاه كسي در نگاه تو افتد
بپوشم افتاب وجودت چو ابر پر باران
به ديلمي نظري كن ز شوق زنده كند
تمام باغ و گلستان چو ابر پر باران
چشمهایت چشمهایت دیدنیست
زیر ابروی کمان بی زهت
تیر مژگان سیاهت دیدنیست
چون مرا از خود برانی وقت خشم
غرش چشم سیاهت دیدنیست
همچو شاخ بید در دامان باد
زلفها بر شانه هایت دیدنیست
گاه تسخیر دل شیدای من
اتش سرخ نگاهت دیدنیست
اتش دل را به اشک افروختی
موج غمها در صدایت دیدنیست
رقص گلها زیر باران بهار
شاپرک در دستهایت دیدنیست
پای کوبان می روی از پیش من
حسرت من در قفایت دیدنیست
هر چه گوید دیلمی بیهوده است
چشمهایت چشمهایت دیدنیست
سرما هراس فاصله ها خط فاصله
شعر و شراب هاله ی مهتاب کوچه ها
بر جای پای خاطره ها خط فاصله
هر لحظه ای که رفت بجز اه و دم نبود
شد من تو ما و شما خط فاصله
انگار بین من و تو کشیده اند
یک خط بی عبور و یک خط فاصله
من شیشه اینه بی قاب بی حفاظ
سنگ سکوت دست جفا خط فاصله
شب خسته پنجره ها بسته صبح دور
دیوار سرد بین ما و شما خط فاصله
حرفی نمانده است میان نگاه ما
بنویس عشق کور دو تا خط غاصله
هموار نیست راه به بیراهه می رویم
پایان راه چاله به چا(ه) خط فاصله
هبوط کرده و
شب در موهایت
غروب
نگاهت سرمای زمستان دارد
و تنت سفیدی برف
نگاهم را از تو می دزدم
ولی تو دزدتری
چون می بینم که
دین و دلم را دزدیدی
زن نیمه شب سکوت وتماشای آینه
عریان خموش خسته وافشای آینه
زانو گرفته در بغل وزار می زند
دیگر نیاز نیست به حاشای آینه
رنگ پریده بی رمق وبغض در گلو
تا صبح خواند خط خط انشای آینه
پوشید خویش را به لباسی سیاه رنگ
ترسید از وقاحت فحشای آینه
روز از صدای ساعت کوکی ز جا پرید
کاری نداشت غیر تماشای آینه
موها به روی شانه پریشان و بی قرار
ساعت شکست صورت رخشای آینه
ارسال توسط گلی دیلم کتولی در تاریخ ۱۶/۲/۸۵
گفتی چه انتظار که چشم انتظار چشم
درانتظار چشم تو مردم ز انتظار
بازا نگار من که شدم بی قرار چشم
از سوز انتظار دو چشم سفید شد
جانا مخواه جان دهم اندر حصار چشم
چیدم خمار نرگس مستی ز کوهسار
اما نبود هیچ یکی چون خمار چشم
گل را و سبزه را و تماشای دشت را
با جان و دل تمام نمودم نثار چشم
با برگهای نسترن وبال شاهپرک
با دستهای یاس زدودم غبار چشم
دیدم بهارها وندیدم ولی هنوز
از ان میانه یکی چون بهار چشم
ای نازنین خموش که دلهای بی قرار
هرگز نبوده اند دمی سازگار چشم
ارسال توسط گلی دیلم کتولی در تاریخ ۱۶/۲/۸۵